در مدرسه آموختم…
24 آوریل 2011
در مدرسه آموختم وقتی به دنیا می آیم گریه کنم! آرامم میکنند! خفه نه!آرام!اگر گریه نکنم،اگر ناله نکنم،اگر چیزی نگویم زندگی بهتری دارم…
در مدرسه آموختم باید دوری پدر و مادرم را تحمل کنم چون آینده بهتری در انتظارم است! بوی لباس آن ها برایم کافی است!!!
در مدرسه آموختم هنگامی که در مهد کودک هستم به الاجبار هم که شده باید الفبا را یاد بگیرم!میگفتم زود است!میگفتن بنویس: الف یه خط صافه! از آنجا بود که یاد گرفتم هر چیز را سر جای خود یاد نگیرم!
در مدرسه آموختم اگه برای نمره املائ بچه ی خانم مدیر که 17 گرفته هزار و سیصد آفرین زدند و برای من که 20 گرفتم آفرین ساکت باشم و حرفی نزنم !!!اینجا بود که عدالت را آموختم!
در مدرسه آموختم اگر خانم معلم اشتباه کند معلم است و اشکال ندارد و اگر من اشتباه کنم دانش آموزم و باید متنبه شوم!
در مدرسه آموختم دور و برم چه چیزهایی است،تابلو های قشنگ،حرفای قشنگ،شعارهای زیبا،ولی فقط در حد جمله و حرف…خبری از عمل نیست!
خانم معلممون میگفت مومن واقعی اونه که همیشه نمازشو پشت سر امام زمان بخونه،به فقیر فقرا کمک کنه،موهاش پیدانشه که اگه موهاش معلوم بشه از تار موتون اون دنیا آویزونش میکنن و تو آتیش جهنم میسوزه(البته آقامعلما نمیدونم چی میگن!)نباید بخنده! فقط تبسم،دندوناش معلوم نشه!
در مدرسه آموختم چطور شطرنج بازی کنم ولی باید مدام کیش و مات بشم!!!
در مدرسه آموختم هر چه مدیر و معاون میگن باید بگویم چَشم!!!
در مدرسه آموختم باید به هر روش و راه و رسم و جبری هم که شده چادر بپوشم تا خدا ازم راضی باشه!!!تا خدا راضی باشه ها…!نه بنده ی خدا!
در مدرسه آموختم تحمل کنم هر آنچه که دوست دارند به خوردمان بدن و برامون سخنرانی کنند وحرف بزنند و بگویند اگر شرکت هم نکنیم حتما در کارنامه،در نمره انضباطمون تلافی خواهند کرد!(راهپیمایی 9دی!!!بصیرت ملی!)
در مدرسه آموختم اگر ظلمی یا ستمی دیدم بیانش کنم و از آن دفاع کنم ،باید عدالت را اجرا کنم،اگر این کار را نکنم از ظالم ،ظالمتر و پست ترم…اما تا اومدم اجرایش کنم دهانم را بستند و دوختند!!!
در مدرسه آموختم معلممان دروغ میگوید و هیچ اتفاقی نمی افتد!
در مدرسه آموختم بغل دستی ام اگر تهمت و افترا به من بزند و من در طوفان تهمت و افترا گم شوم نابود نمیشوم و اتفاق خاصی نمی افتد!طبیعی است…
در مدرسه آموختم ساده زیستی را تمرین کنم زیرا یکی از بهترین صفت های انسانیت است ولی تا اجرایش کردم سنگینی نگاه ها را به دنبالم احساس کردم!
در مدرسه آموختم شرم و حیا خیلی بهتر از شجاعت و جسارت و گرفتن حق است!
در مدرسه آموختم از جنس مخالف خودم دوری کنم!نگاه هم تیری است از تیرهای شیطان…هر نگاهی…گناه کبیره است!از آنجا بود فهمیدم همه انسان ها «بد»هستند!
در مدرسه آموختم فیلمی خوب است که انسان را شاد کند و خنده بر لبش بنشیند،معنویت و اندیشه فیلم بی اهمیت است…همیشه باید آخر فیلم خوب تمام شود،آن وقت است که فیلمِ خوبی است(آخ جون فیلم هندی!!!)
در مدرسه آموختم که زشت ترین صفت آدمی آن است که قلبی را بشکنی،اما هزاران بار قلبم شکست!!!
در مدرسه آموختم چهره زیبا ارزش بیشتری دارد تا دل و فکری زیبا!!!همانند بوتیک لباس!!!
در مدرسه آموختم دلی را بشکنم تا دلم آرام گیرد!
در مدرسه آموختم به دیگران بخندم تا دنیا به رویم بخنده!!!
در مدرسه آموختم جنایت اخلاقی همانند جنایت نفس است…اما زیاددیدم که نفس ها کشته میشوند!
در مدرسه آموختم قرآن فقط مال مسافرت و ازدواج و ورود به سال تحصیلی جدید و روی طاقچه است!!! البته حرف زدن درباره اش هم راحت است…این است مسلمانی ما…
در مدرسه به ما آموختند عشق وجود ندارد و معنایی نداره و سرتون تو لاک خودتون باشه!اما چه زیبا دچارش شدم…دچار شدم ولی جبرگرا انسان را به نیستی و عدم میکشد!جبرگونه…خاصیت عشق این است!دوستش دارم…
مدرسه را دوست دارم ،حاشیه هایش را نه!!!
اجتماع مدرسه ای است بزرگ…
——— ———– ——— ———- ————-
پی نوشت1:به این مطلب کمی عمیق تر نگاه کنید…
پی نوشت 2: منظور از مدرسه اجتماع می باشد…

30 آوریل 2011 در 22:14
خوب طبیعیه مدرسه یکی از اصلی ترین مکان های تربیتی ماست.همینه که اوضامون همینه خوب گفتی واقعا
2 مه 2011 در 20:32
به طور مطلق مدرسه مد نظرم نبود بلکه بیشتر تشبیهی ایجاد کردم بین مدرسه و اجتماع و کلی تر پرداختم .اجتماع را مدرسه ای بزرگ دیدم…
8 مه 2011 در 16:23
امان از دست ما ایرانی ها[ناراحت]
10 مه 2011 در 10:19
thanks alot
9 ژوئن 2011 در 06:31
خواهش میکنم…لطف شماست