همیشه گاه و بی گاه که این جمله رو میشنیدم حس میکردم شعاری بیش نیست و یجورایی باب شده بین افراد ولی الان کاملا به این جمله که «کاش هیچ گاه بزرگ نمیشدیم «ایمان آوردم!
سلام فاطمه عزیز …
هر روز که میگذره انگار این ما نیستیم که بزرگتر میشیم بلکه مشکلات اند که هی بیشتر خودشون رو نشون میدن و واسمون بزرگ میشن. زندگی سخت شده محدودیت ها بسیارند و تحمل ما اندک.واقعآ ای کاش هیچوقت بزرگ نمیشدیم…
با سلام و درود !!!
حال شما دوست عزیز !!؟؟
چندیست در بی خبری از شما سیر می کنم !!!
دلبسته به سکه های قلک بودیم
دنبال بهانه های کوچک بودیم
رویای بزرگ تر شدن خوب نبود ،
ای کاش تمام عمر کودک بودیم …
ای کاش …
هر چند از کودکیمان هم بویی نبردیم اما هر چه بود به یاد دارم خنده هایم از ته دل بود نه از سر شرم …
من به خود می بالم که در این عصر یخی دوستی دارم که دلش چون اینه ی خورشید است … x:
منتظرت هستم …
یا حق …
سلام و درود بر شما دوست خوب !!!
خوبید ؟؟؟
روزگار را چگونه سپری می کنید ؟؟؟
ممنون که با وجود تنگی زمانتان ، سر زدید !!!
درک می کنم اگر نمی توانید حدی بیشتر را صرف اینگونه کار ها کنید …
اما هر بار که کامنتی از شما میبینم ، بی نهایت خوش حال می شوم …
ارزو می کنم تک تک لحظاتت را خوش و هر روز را موفق تر از روز قبل بگذرانی …
در پناه حق …
سلام دوست عزیز …
همچنان در انتظار حضور و همچنان بی خبری …
انشاالله که خیر است …
قصد از مزاحمت اطلاع رسانی بابته پست جدید بود …
منتظر حضور گرمتان هستم …
در پناه حق …
5 نوامبر 2010 در 15:56
فاطمه مهربونم مرسی بابت لطفت.
دنیای کودکی هامون با همه صداقت و خنده ها و گریه ها و ارزوهاش شیرینی اش فراموش نشدنیه.
5 نوامبر 2010 در 18:40
همیشه گاه و بی گاه که این جمله رو میشنیدم حس میکردم شعاری بیش نیست و یجورایی باب شده بین افراد ولی الان کاملا به این جمله که «کاش هیچ گاه بزرگ نمیشدیم «ایمان آوردم!
5 نوامبر 2010 در 17:06
سلام فاطمه عزیز …
هر روز که میگذره انگار این ما نیستیم که بزرگتر میشیم بلکه مشکلات اند که هی بیشتر خودشون رو نشون میدن و واسمون بزرگ میشن. زندگی سخت شده محدودیت ها بسیارند و تحمل ما اندک.واقعآ ای کاش هیچوقت بزرگ نمیشدیم…
5 نوامبر 2010 در 18:49
بله هیچ چیز نداشتیم…نه درگیری نه سختی…
آزاد آزاد!
پاکِ پاک…
خنده ای از ته دل…
دوران شیرین بچگی یادت بخیر*
9 نوامبر 2010 در 13:40
ای کاش… واقعا ای کاش
29 نوامبر 2010 در 22:30
salam fateme jan pishe ma bia…
6 دسامبر 2010 در 12:15
با سلام و درود !!!
حال شما دوست عزیز !!؟؟
چندیست در بی خبری از شما سیر می کنم !!!
دلبسته به سکه های قلک بودیم
دنبال بهانه های کوچک بودیم
رویای بزرگ تر شدن خوب نبود ،
ای کاش تمام عمر کودک بودیم …
ای کاش …
هر چند از کودکیمان هم بویی نبردیم اما هر چه بود به یاد دارم خنده هایم از ته دل بود نه از سر شرم …
من به خود می بالم که در این عصر یخی دوستی دارم که دلش چون اینه ی خورشید است … x:
منتظرت هستم …
یا حق …
11 دسامبر 2010 در 23:59
بالعكس
من از بزرگ و بزرگ و بزرگ تر شدن، به خاطر دور شدن از ناداني و جهل، لذت عميقي ميبرم.هميشه آرزو ميكنم كه بزرگتر شوم!
مدتي قطار روان مطالبتان ايستاده، چه شده؟
25 دسامبر 2010 در 19:19
چندي است كه نيستيد؟
نمينويسيد؟
2 ژانویه 2011 در 02:45
سلام و درود بر شما دوست خوب !!!
خوبید ؟؟؟
روزگار را چگونه سپری می کنید ؟؟؟
ممنون که با وجود تنگی زمانتان ، سر زدید !!!
درک می کنم اگر نمی توانید حدی بیشتر را صرف اینگونه کار ها کنید …
اما هر بار که کامنتی از شما میبینم ، بی نهایت خوش حال می شوم …
ارزو می کنم تک تک لحظاتت را خوش و هر روز را موفق تر از روز قبل بگذرانی …
در پناه حق …
27 ژانویه 2011 در 02:13
سلام دوست عزیز …
همچنان در انتظار حضور و همچنان بی خبری …
انشاالله که خیر است …
قصد از مزاحمت اطلاع رسانی بابته پست جدید بود …
منتظر حضور گرمتان هستم …
در پناه حق …
30 ژانویه 2011 در 13:21
خواهم نوشت…
کمی صبر سحر نزدیک است…
27 ژانویه 2011 در 23:40
سلام… ایکاش باز هم مینوشتی ایکاش…
30 ژانویه 2011 در 13:23
خواهم نوشت…
مینویسم انشالا
کمی صبر سحر نزدیک است…