فریادِ سکوت!
7 اوت 2010
فریاد سکوت سر میدهم!
فریاد! سکوت! فریاد سکوت؟!
در ذهنم کنار هم نمینشینند!تناقض دارد…!ولی نه مسمم و با اراده سر میدهم فریادِ سکوتم را…! شاید یک جفت گوش شنوا بیابم برای این فریاد!
هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی !
پیداست نگارا که بلند است جنایت…(حافظ)
به فریاد که مینگرم و تصورش میکنم دلم آرام میگیرد…حس تخلیه شدن و سبک شدن و خلاء خاصی بهم دست میدهد ولی هنوز کاملا آرام نیستم!
به فریاد زدن که میاندیشم به یاد جراحت می افتم!
یاد زخم های بر تنم و برتن تو و بر تن مردمم می افتد!یاد درد می افتم…
نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل
بنال بلبل بی دل که جای فریادست!!!(حافظ)
بیداد میکنم،صدایم را داد میکنم،حرفم را و اندیشه ای که در ذهنم جنبش دارد و زنده است تا شاید آرام شوم…!
کاش فریادم مرا به عرش میبرد،کاش امانم را بریده بود…
دوست ندارند که داد کنم!دوست دارند سکوت اختیار کنم…!!!
آه…کشورم را دوست دارم، ولی کشورم مرا دوست ندارد!!!
سکوت …!به سکوت که میاندیشم ناگاه دلم میگیرد،سکوت در برابر چه چیز؟!سکوت در برابر کدامین گناه و ظلم!میشود سکوت کرد؟!در برابر چنین جراحات و زخم ها و خاطره های تلخ!
آه چه سکوت مرگ آوری…چه سکوت هایی که دیده میشود و هیچ اتفاقی
نمی افتد…چه انسان های زنده ای که بوی مرگ میدهند و ما چه راحت تحملشان میکنیم!خیلی راحت و ساده…!
سکوت تداعی هم جهت شدن با هر اتفاق یا هر جریانی است!هر جریانی باشد،خوب یا بد ولی هم جهت …!حال موافق عقایدمان باشد یا مخالف!
تنفر عجیبی را در درونم احساس میکنم،ولی در این همه سیاهی و ظلمات شعله ای روشن میشود که شاید تمام سکوت ها،سکوتِ قبل از توفان باشد،شاید…
هر چند که با روحیه ام سازگار نیست ولی باید تحمل کرد،دوست دارم فریاد کنم ،داد کنم، بیداد کنم همه کس را ،همه چیز را،اما نمیشود!
اما هنوز به آن آرامشی که میخواهم نرسیدم!
جمله ای دیگر در ذهنم نقش میبندد…
فریاد میان این هجمه سکوت بی فایده است!
فریادها را کسی نمیشنود!
گوشی نمی یابم!
چه تفاوتی است بین این دو وقتی هیچ کدام به گوش نمیرسد!!!
آری ترجیح میدهم فریادِ سکوتم را داد کنم؟!!!
اما هیچ گاه تسلیم نخواهم شد و فرصت شنیدن ناله یا آخی را بر دلشان خواهم گذاشت…هر چند که تحمل حضورم را ندارند ولی حقیقتی است که تاثیر خواهم گذاشت و این بدان معناست که وجود دارم…
معبودم سپاسگزارم*
جهان پیراست و بی بنیاد از این فرهادکش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم…(حافظ)
—— —— —– ——- ——
پی نوشت:پوزش اگر کمی دیر شد!هنوز درگیر یسری تنظیمات هستم…
شاد و سبز باشید*

7 اوت 2010 در 10:20
چقدر زیبا بود…
حقیقت سکوت را از کجا می توان پیدا کرد؟؟؟
آه خسته ام دوست عزیز از این همه سکوت کردن خودم…
خسته ام که مدت هاست فریادی از اعماق قلبم نکشیدم تا به همه این درد خسته ام را آشنا دهم…
خسته شدم از این دردی که هیچ گاه فرصتی نیافتم تا زجه ای از درد بکشم و به همه بگویم که احتیاج به یک طبیب قلب دارم…به همه بگویم یک نفر اینجاست…
یک نفر اینجاست که در حسرت بازگشت ترانه ای نمی توان بسراید…
12 اوت 2010 در 00:03
سلام
گاهی حرفهای هست برای نزدن و گاهی حرفهای هست برای نشنیدن .
من کاری به حرف ها ندارم خطابم حنجره ایست که قصه قدیمی فریاد را هر شب هر شب برای حنجره های کوچک بازگو میکنند و این نای های معصوم را در رویای فریادی روزی از سر دردی به خوابی آرام رهسپار میکنند .
اگر باران بگذارد
من خیس خواهم شد
و چتر را برای اعتراض
خواهم شکست
اگر باران بگذارد !!!
همین
22 اوت 2010 در 11:59
دست مزن ، چشم ، ببستم دو دست
راه مرو ، چشم ، دو پايم شكست
حرف نزن ، قطع نمودم سخن
نطق مكن ، چشم ، ببستم دهن
هيچ نفهم ! اين سخن عنوان مكن
خواهش نا فهمي انسان مكن
لال شوم ، كور شوم ، كر شوم
ليك محال است كه من خر شوم !!!!
زیبا بود و رسا …
همیشه سبز باشی رفیق !
23 اکتبر 2010 در 18:16
با کمال افتخار و اگر اجازه بدهید لینکتون میکنم
البته نه به خاطر «فریاد سکوت» که نوشتار زیبایتان و پستهای دلنشینتان