شب تاب ها را بنگر…

چگونه در شبِ تاریک خودنمایی میکند…

این است رسم زندگی،نقطه ای روشن شو در ظلمات…

دریاب این نقطه را…

سخت است دریافتن این نقطه ها !

=====================================

پ.ن

پنج شنبه ی دو هفته پیش عروسی…

پنج شنبه این هفته طلاق آن زوج…!

روزگار غریبی است ! حتی از ثانیه ای بعد می ترسم…!!!

در مدرسه آموختم وقتی به دنیا می آیم گریه کنم! آرامم میکنند! خفه نه!آرام!اگر گریه نکنم،اگر ناله نکنم،اگر چیزی نگویم زندگی بهتری دارم…
در مدرسه آموختم باید دوری پدر و مادرم را تحمل کنم چون آینده بهتری در انتظارم است! بوی لباس آن ها برایم کافی است!!!
در مدرسه آموختم هنگامی که در مهد کودک هستم به الاجبار هم که شده باید الفبا را یاد بگیرم!میگفتم زود است!میگفتن بنویس: الف یه خط صافه! از آنجا بود که یاد گرفتم هر چیز را سر جای خود یاد نگیرم!
در مدرسه آموختم اگه برای نمره املائ بچه ی خانم مدیر که 17 گرفته    هزار و سیصد آفرین زدند و برای من که 20 گرفتم آفرین ساکت باشم و حرفی نزنم !!!اینجا بود که عدالت را آموختم!
در مدرسه آموختم اگر خانم معلم اشتباه کند معلم است و اشکال ندارد و اگر من اشتباه کنم دانش آموزم و باید متنبه شوم!
در مدرسه آموختم دور و برم چه چیزهایی است،تابلو های قشنگ،حرفای قشنگ،شعارهای زیبا،ولی فقط در حد جمله و حرف…خبری از عمل نیست!
خانم معلممون میگفت مومن واقعی اونه که همیشه نمازشو پشت سر امام زمان بخونه،به فقیر فقرا کمک کنه،موهاش پیدانشه که اگه موهاش معلوم بشه از تار موتون اون دنیا آویزونش میکنن و تو آتیش جهنم میسوزه(البته آقامعلما نمیدونم چی میگن!)نباید بخنده! فقط تبسم،دندوناش معلوم نشه!
در مدرسه آموختم چطور شطرنج بازی کنم ولی باید مدام کیش و مات بشم!!!
در مدرسه آموختم هر چه مدیر و معاون میگن باید بگویم چَشم!!!
در مدرسه آموختم باید به هر روش و راه و رسم  و جبری هم که شده چادر بپوشم تا خدا ازم راضی باشه!!!تا خدا راضی باشه ها…!نه بنده ی خدا!
در مدرسه آموختم تحمل کنم هر آنچه که دوست دارند به خوردمان بدن و برامون سخنرانی کنند وحرف بزنند و بگویند اگر شرکت هم  نکنیم حتما در کارنامه،در نمره انضباطمون تلافی خواهند کرد!(راهپیمایی 9دی!!!بصیرت ملی!)
در مدرسه آموختم اگر ظلمی یا ستمی دیدم بیانش کنم و از آن دفاع کنم ،باید عدالت را اجرا کنم،اگر این کار را نکنم از ظالم ،ظالمتر و پست ترم…اما تا اومدم اجرایش کنم دهانم را بستند و دوختند!!!
در مدرسه آموختم معلممان دروغ میگوید و هیچ اتفاقی نمی افتد!
در مدرسه آموختم بغل دستی ام اگر تهمت و افترا به من بزند و من در طوفان تهمت و افترا گم شوم نابود نمیشوم و اتفاق خاصی نمی افتد!طبیعی است…
در مدرسه آموختم ساده زیستی را تمرین کنم  زیرا یکی از بهترین صفت های انسانیت است ولی تا اجرایش کردم سنگینی نگاه ها را به دنبالم احساس کردم!
در مدرسه آموختم شرم و حیا خیلی بهتر از شجاعت و جسارت و گرفتن حق است!
در مدرسه آموختم از جنس مخالف خودم دوری کنم!نگاه هم تیری است از تیرهای شیطان…هر نگاهی…گناه کبیره است!از آنجا بود فهمیدم همه انسان ها “بد”هستند!
در مدرسه آموختم فیلمی خوب است که انسان را شاد کند و خنده بر لبش بنشیند،معنویت و اندیشه فیلم بی اهمیت است…همیشه باید آخر فیلم خوب تمام شود،آن وقت است که فیلمِ خوبی است(آخ جون فیلم هندی!!!)
در مدرسه آموختم که زشت ترین صفت آدمی آن است که قلبی را بشکنی،اما هزاران بار قلبم شکست!!!
در مدرسه آموختم چهره زیبا ارزش بیشتری دارد تا دل و فکری زیبا!!!همانند بوتیک لباس!!!
در مدرسه آموختم دلی را بشکنم تا دلم آرام گیرد!
در مدرسه آموختم به دیگران بخندم تا دنیا به رویم بخنده!!!
در مدرسه آموختم جنایت اخلاقی همانند جنایت نفس است…اما زیاددیدم که نفس ها کشته میشوند!
در مدرسه آموختم قرآن فقط مال مسافرت و ازدواج و ورود به سال تحصیلی جدید و روی طاقچه است!!! البته حرف زدن درباره اش هم راحت است…این است مسلمانی ما…
در مدرسه به ما آموختند عشق وجود ندارد و معنایی نداره و سرتون تو لاک خودتون باشه!اما چه زیبا دچارش شدم…دچار شدم ولی جبرگرا انسان را به نیستی و عدم میکشد!جبرگونه…خاصیت عشق این است!دوستش دارم…
مدرسه را دوست دارم ،حاشیه هایش را نه!!!
اجتماع مدرسه ای است بزرگ…
——— ———– ——— ———- ————-
پی نوشت1:به این مطلب کمی عمیق تر نگاه کنید…
پی نوشت 2: منظور از مدرسه اجتماع می باشد…

8 مارس امسال هم گذشت…!

خداوندا…

3 نوامبر 2010

کاش هیچ گاه بزرک نمیشدیم…

 

 

بابا آب داد…

بابا نان داد …

بابا فقط آب داد و نان داد، مامان عشق داد!

بابا گول شیطان را خورد و شناسنامه اش چند بار پر شد. پر شد، خالی شد !

 

خالی نشد.خط خورد. زن ها خط خوردند، مادر ها خط خوردند!!!

دخترها زن شدند، زن ها مادر شدند و خط خوردند!!!

و بابا چون حق دارد، آب می دهد. نان می دهد…

مامان، زوجه

مامان، ضعیفه

مامان، عفیفه

مامان غذا پخت، بابا غذا خورد. مامان لباس را اتو کرد، بابا لباس را پوشید و رفت بیرون …مامان ظرف شست، بابا روزنامه خواند…

بابا روزنامه خواند و اخبار دنیا را فهمید ولی نفهمید مامان غم دارد!

کسی میفهمد!

بابا اخم کرد. بابا فحش داد.آخر بابا ناموس دارد .پشت سر ناموسش حرف بود…

مامان، کار

مامان، پیکار

مامان، تکرار. مامان، بیدار. مامان، دار، سنگ مامان،شهلا.مامان، دلارام. مامان،افسانه،لیلا

بابا نان می دهد و فوتبال خیلی دوست دارد…

بابا رونالدو را از مامان بیشتر دوست دارد!!!

بابا می خوابد، مامان می خوابد. مامان می زاید. مامان با درد می زاید. مامان شیر می دهد، بزرگ می کند، حقیر می شود، پیر می شود…

بابا زن گرفت. صیغه بابا برای مامان طلا گرفت. مامان بغض کرد…

مامان رفت. صیغه یعنی رفتم، رفتی، رفت … مامان برگشت!

کسی با بابا کار ندارد. بابا حق دارد. حتی اگر شب ها هم نیاید ولی مامان باید با آبرو باشد…

آبرو یعنی مامان ساکت باشد. من ساکت باشم. زن ساکت باشد و مرد آب بدهد، نان بدهد…

بابا “پرسپولیس” را دوست دارد…

بابا “آنجلینا جولی” را دوست دارد…

مامان، کار…

مامان، پیکار…

مامان، سرشار از پیکار…

مامان، زندان، بیمار، تب دار…

بابا خانه دارد، ماشین دارد، ارث دارد، غرور دارد ، زور دارد…

مامان روسری دارد ولی دیگر هیچ چیز ندارد!

ندارد…

ندارد…

ندارد…

 مامان فقط حق مهریه دارد، حق نفقه دارد، حق آزادی دارد. پس باید ساکت بماند حتی اگر مهریه ،نفقه و آزادی ندارد!

بابا کله پاچه را از زن های زیر پل هم بیشتر دوست دارد!!!

مامان خدا را دوست دارد ولی نمی دانم آیا خدا هم او را دوست دارد ؟ پس چرا مامان تب دارد؟! بابا نمی بیند!!!

نمی بیند که مامان غم دارد، درد دارد…

باباهای اینجا هیچ وقت نمی بینند…

بابا فقط آب می دهد، نان می دهد و می رود و ما هر روز،

بایدخدا را شکر کنیم…روزی هزار بار…

روزی هزار بار که بابا داریم…

نمیدانم!

مامان خدا را دوست دارد…

آیا خدا هم مامان را دوست دارد؟!!!

 

رمضان …

شب های قدر…

شاید ماه ترک خودی ها و منیت ها شاید…

شاید از فرش الهی به عرش الهی برسیم…شاید!

نمیدانم چرا ولی هر چه سعی کردم مطلبی بنویسم نشد!گویی کلمات هم در برابر این حس و حال کم می آورند!آرام و قرارم را گرفته!چرایش را نمیدانم!

حافظ را باز کردم:

حافظا می خورو رندی کن و خوش باش ولی

دام تزویر نکن چون دگران قرآن را

چه رندانه سخن می گوید!

ریا همان چیزی است که حافظ خود را ملزم به مبارزه با آن کرده است تا جایی که چون ملامتیه ننگ بدنامی را به جان خرید و عده ای او را متهم به میخوارگی کرده اند.همه را به جان خرید چون چیزی که بدست می آورد فکر کنم بالاتر از این سخنان است …در عرش میتوان یافت. از منظر او می خوردن و رندی کردن بهتر ازداو تزویر قرار دادن قرآن است…خیلی بهتر!


روزه هر چند که مهمان عزیز است ای دل

صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی

 

ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید

از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد!

 

اگر چه اندیشه عرفانی حافظ و توجه او به عوالم عرفانی او بر هیچ حافظ خوانی پوشیده نیست اماپاردوکسی در اشعارش میبینم!که توجه همه را به خود معطوف میکند و حتی گاه افرادی را به اشتباه و داوری سطحی و برداشتهای زمینی از آن انداخته است.پیش داوری که همیشه وجود دارد! حسم این اشعار را اینطور نشان داد:

زان می عشق کران پخته شود هر خامی

گر چه ماه رمضان است بیاور جامی…

—– —— —— ——- ——- ——– ———

زان باده که در میکده عشق فروشند

ما را دو سه پیمانه بده گو رمضان باش…

—– ——- ———- ———- ——— ———

ساقی بیار باده که ماه صیام رفت

در ده قدح که موسم ناموس و نام رفت

——– ——– ——– ———- ———- ——

وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم

عمری که بی حضور صراحی به جام رفت

——— ——— ——— ——— ——– ——–

گر فوت شد سحور چه نفصان صبوح هست

از می کنند روزه گشا طالبان یار

حافظ عموما همه تعابیر مربوط به روزه را با طنز مخصوص خود در مقابل ریاکاران بکار برده جز یک مورد از چهار مورد تکرار شب قدر در اشعارش، در بقیه موارد از آن به تجلیل و احترام یاد کرده چرا که خود را را مدیون و مرهون چنین شبی می داند:

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر کزین تازه براتم دادند…

——– ——– ——— ———- ———– ——–

در شب قدر ار صبوحی کرده ام عیبم مکن

سر خوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود

——— ——— ———- ———- ——— ———

شب قدری است و طی شد نامه هجر

سلام فیه حتی مطلع الفجر*

——- ——- ——– ——– ——- ———- ——–

آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است

یارب این تاثیر دولت از کدامین کوکب است؟!

 

نه اینجا قصد حافظ شناسی داشتم نه چیز دیگری،فقط خواستم این حس خوب و عرفانی ام را هم به شما انتقال دهم و با حافظ کمی خاص تر این رمضان را پشت سر بگذاریم،همچون رمضان های سال های پیش!!!رمضان می آید و می رود ولی ما هنوز …بگذریم…

این ایام مبارک باشد*

 
 

فریادِ سکوت!

7 اوت 2010

فریاد سکوت سر میدهم!

فریاد! سکوت! فریاد سکوت؟!

در ذهنم کنار هم نمینشینند!تناقض دارد…!ولی نه مسمم و با اراده سر میدهم فریادِ سکوتم را…! شاید یک جفت گوش شنوا بیابم برای این فریاد!

هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی !

پیداست نگارا که بلند است جنایت…(حافظ)

به فریاد که مینگرم و تصورش میکنم دلم آرام میگیرد…حس تخلیه شدن و سبک شدن و خلاء خاصی بهم دست میدهد ولی هنوز کاملا آرام نیستم!

به فریاد زدن که میاندیشم به یاد جراحت می افتم!

یاد زخم های بر تنم و برتن تو و بر تن مردمم می افتد!یاد درد می افتم…

نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل

بنال بلبل بی دل که جای فریادست!!!(حافظ)

بیداد میکنم،صدایم را داد میکنم،حرفم را و اندیشه ای که در ذهنم جنبش دارد و زنده است تا شاید آرام شوم…!

کاش فریادم مرا به عرش میبرد،کاش امانم را بریده بود…

دوست ندارند که داد کنم!دوست دارند سکوت اختیار کنم…!!!

آه…کشورم را دوست دارم، ولی کشورم مرا دوست ندارد!!!

سکوت …!به سکوت که میاندیشم ناگاه دلم میگیرد،سکوت در برابر چه چیز؟!سکوت در برابر کدامین گناه و ظلم!میشود سکوت کرد؟!در برابر چنین جراحات و زخم ها و خاطره های تلخ!

آه چه سکوت مرگ آوری…چه سکوت هایی که دیده میشود و هیچ اتفاقی

نمی افتد…چه انسان های زنده ای که بوی مرگ میدهند و ما چه راحت تحملشان میکنیم!خیلی راحت و ساده…!

سکوت تداعی هم جهت شدن با هر اتفاق یا هر جریانی است!هر جریانی باشد،خوب یا بد ولی هم جهت …!حال موافق عقایدمان باشد یا مخالف!

تنفر عجیبی را در درونم احساس میکنم،ولی در این همه سیاهی و ظلمات شعله ای روشن میشود که شاید تمام سکوت ها،سکوتِ قبل از توفان باشد،شاید…

هر چند که با روحیه ام سازگار نیست ولی باید تحمل کرد،دوست دارم فریاد کنم ،داد کنم، بیداد کنم همه کس  را ،همه چیز را،اما نمیشود!

اما هنوز به آن آرامشی که میخواهم نرسیدم!

جمله ای دیگر در ذهنم نقش میبندد…

فریاد میان این هجمه سکوت بی فایده است!

فریادها را کسی نمیشنود!

گوشی نمی یابم!

چه تفاوتی است بین این دو وقتی هیچ کدام به گوش نمیرسد!!!

آری ترجیح میدهم فریادِ سکوتم را داد کنم؟!!!

اما هیچ گاه تسلیم نخواهم شد و فرصت شنیدن ناله یا آخی را بر دلشان خواهم گذاشت…هر چند که تحمل حضورم را ندارند ولی حقیقتی است که تاثیر خواهم گذاشت و این بدان معناست که وجود دارم…

معبودم سپاسگزارم*

جهان پیراست و بی بنیاد از این فرهادکش فریاد

که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم…(حافظ)

—— —— —– ——- ——

پی نوشت:پوزش اگر کمی دیر شد!هنوز درگیر یسری تنظیمات هستم…

شاد و سبز باشید*

اندکی درنگ…

27 ژوئیه 2010

انسان های بزرگ دو دل دارند: دلی که درد می کشد و پنهان است ، دلی که میخندد و آشکار است.

———— ——— ———
هیچ وقت نگو وقت نداری. به تو همان مقدار زمان داده شده که به هلن کلر ، لئوناردو داوینچی ، توماس جفرسون و آلبرت انیشتین.

———— ——— —-
هیچ صیادی از جویی حقیر که به گودالی می ریزد مروارید ی صید نخواهد کرد.(فروغ فرخزاد)

———— ——— ——— ——— -
همه دوست دارند که به بهشت بروند، ولی کسی دوست ندارد که بمیرد – جان لوییس

———— ——— –
عشق مانند نواختن پیانو است. ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری، سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.

———— ——— ——— –
هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست كه متوجه شویم كسی كه به آن اعتماد داشته ایم عمری فریبمان داده است.

———— ——— —–

دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.

‏(چارلی چاپلین)
———— ——— —
اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.

———— ——— —–
عشق در لحظه پدید می آید. دوست داشتن در امتداد زمان. و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.

———— ——— —
یکی از شاگردان سقراط وی را پرسید: زچه رو هرگزت اندوهگین ندیده ام؟ گفت از آن رو که چیزی را مالک نیستم که عدمش اندوهگینم کند.

———— ——— —–
راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود.

———— ——— —
زندگی هدیه خداست به تو، طرز زندگی کردن تو هدیه توست به خدا.

———— ——— ——–
انسانی که در نبرد زندگی می خندد قابل ستایش است.

———— ——— ——— —-
دنیا دو روز است. آن روز که با تو نیست صبور باش وآن روز که با توست مغرور نباش زیرا هر دو پایان پذیر است.

———— ——— ——— —
ذهن انسان احمق مانند مردمك چشم است؟؟؟هر چقدر بیشتر نور بتابانی …تنگ تر می شود!!!

———— ——— ——— ——— —-
خیلی جالبه : از سوسک می ترسیم…از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمی ترسیم.
از عنکبوت می ترسیم…از اینکه تمام زندگیمون تار عنکبوت ببندد نمی ترسیم.
از شکستن لیوان می ترسیم……….از شکستن دل آدمها نمی ترسیم.
از اینکه بهمون خیانت کنند می ترسیم………… . .از خیانت به دیگران نمی ترسیم.

———— ——— ——— —
انسان چیست ؟ شنبه: به دنیا می آید.  یكشنبه: راه می رود.  دوشنبه: عاشق می شود.  سه شنبه: شكست می خورد.  چهارشنبه: ازدواج می كند.

پنج شنبه: به بستر بیماری می افتد.  جمعه: می میرد.

———— ——— ——— ——— ——
گاهی اوقات، برای فرار از تمامی کلیشه ها، آنقدر بر خلاف جهت حرکت می کنیم، که خود کلیشه می شویم.

———— ——— ——— ——— —–

تبسم بدون اینكه دهنده اش را فقیر كند گیرنده اش را ثروتمند می كند…

سبز اندیش باشیم*

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.